تبليغاتX
اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است...در بند سر زلف نگاري بوده است...اين دسته كه در گردن او مي‌بيني...دستي است كه بر گردن ياري بوده است فرشته

هیچ انسانی چون جزیره تنها و پیوسته به خود نیست.

هر کس بخشی از یک قاره است و جزئی از کل.

اگر زمانی دریا خشکی را بشوید اروپا پاره کوچکی از ان بیش نیست.تا چه رسد به دماغهای و چنین است برای سرای تو و دوستان تو.

مرگ هر انسانی از جان من می کاهد چه من در بشریت در امیخته ام.

پس کس مفرست تا بدانی ناقوس در عزای که بصدا در امده است.

این ناقوس مرگ تو است.

                                                 جان دون

 

 

                                              




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:7 توسط .::فرشته ::.


در این چند هفته اخر مهمترین تمرینی را که یک دلقک

باید انجام دهد یعنی تمرین حرکات صورت را انجام نداده بودم.

دلقکی که اساسا با حرکات صورتش باید تماشاگر را جذب کند

می بایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد.

قبلا همیشه پیش از شروع تمرین مدتی روبروی اینه می ایستادم

و در حالی که زبانم را از دهانم خارج می کردم

خودم را از نزدیک نظاره می کردم تا احساس بی گانگی

را از بین ببرم و به خودم نزدیک تر شوم.

بعدها دست از این عمل برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی

کمک بگیرم حدود نیم ساعت در روز به خودم می نگریستم

 و این کار را انقدر ادامه می دادم که حضور خودم را نیز از یاد می بردم.

از انجایی که در من تمایلات خود ستایی وجود ندارد

بارها در زندگیم چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد.

بعد از انجام این تمرین ها خیلی راحت وجود خودم را فراموش می کردم

 ائینه را بر می گرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکلی تصادفی خودم را در

ایینه می دیدم وحشت می کردم.

ان کسی که در ایینه میدیدم مردی قریبه در حمام یا دستشوئی منزلم بود.

کسی که نمی دانستم ایا او موجودی جدی است یا مضحک

مردی با بینی دراز و صورتی بسان ارواح-

و ان وقت بود که از ترس تا انجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری میرفتم تا خودم را

در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.

 

قسمتی از کتاب (عقاید یک دلقک)نوشته هانریش بل

به نظرم کتاب بسیار جالبی اومد و پیشنهاد میدم که بخو نینش.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط .::فرشته ::.


همچون دیوانه ای که خود را خدا بیانگارد ما خود را فانی می انگاریم.

دلالانده




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:54 توسط .::فرشته ::.


وای از زندگی که هر لحظه داره ما رو قافل گیر میکنه. به اینکه هر لحظه منتظر یک اتفاق تازه باشم دارم عادت میکنم. مهم اینه که قدرت مقابله با هر چیزی رو دارم.



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:41 توسط .::فرشته ::.


وای از زندگی که هر لحظه داره ما رو قافل گیر میکنه. به اینکه هر لحظه منتظر یک اتفاق تازه باشم دارم عادت میکنم. مهم اینه که قدرت مقابله با هر چیزی رو دارم.



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:41 توسط .::فرشته ::.


بعد از کلی ننوشتن برگشتم.

چند تایی کتاب خوب خوندم که خیلی تاثیرگذاشتن روم.

پیشنهاد میدم کتاب نامه های به پدر که اثر کافکا هست رو حتمه بخونید.

اینکه یه انسان تا چه حد زیادی میتونه خودشو خوب بشناسه رو میبینید.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:5 توسط .::فرشته ::.


نزن.

به اون کسی که باور داری نزن.

تو دستت قویه

ظریف صورت این زن.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:38 توسط .::فرشته ::.


من کلس خوش نویسی میرم.

استادم شغل اصلیش قضاوته.

ایشون یه حر خیلی خوبی به من گفتن در رابطه با شغلشون که منم به شما میگم.

گفتن"دوست دارم به مجرمی که پیشم میاد نشون بدم که به اندازه تمام انسانها واسه اون هم ارزش قائلم و اگه مرتکبه جرمی شده خیلی چیزها درش دخیل بوده"

واقعا ادم باید روح بزرگی داشته باشه تا چنین حرفی بزنه.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:58 توسط .::فرشته ::.


نمایشنامه در انتظار گودو رو خوندم.

نوشته ساموئل بکت.

خیلی جالب بود برام که ایا واقعا ما در یک انتظار داریم زندگی رو میگزرونیم.

انتظار اینکه کسی بیاد و مارو از سرگردانی نجات بده؟

ایا چون خودمون حق انتخابی برای به دنیا اومدن نداشتیم باید زندگی رو تحمل کنیم؟

نمیدانم؟!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:2 توسط .::فرشته ::.


ارزو دارم بتونم ۲ شب از خونه پیاده برم بیرون و کسی به من به چشم یه هرزه نگاه نکنه یا نبرم کلانتری تا تو سن ۲۳ سالگی بزرگترم صدا کنن.

ارزو دارم بتونم تو خیابون بلند بخندم و کسی سرشو بر نگردونه تا بهم به عنوان یه سبکسر نگاه کنه.

ارزو دارم که وقتی عاشق شدم بتونم با فریاد به همه بگم و کسی فکر نکنه من احمقم.

ارزو دارم باد از بین موهام رد بشه و من قلقلک بده.

ارزو دارم واسه هر کاری اول از همه یادم نیفته که من دخترم و هزارتا اما و اگر هست که باید رعایت کنم.

شاید ارزوهام کوچیکن ولی شاید هرگز به دست نیان.

ارزوهاتون بنویسید واسم.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:54 توسط .::فرشته ::.