هر کس بخشی از یک قاره است و جزئی از کل.
اگر زمانی دریا خشکی را بشوید اروپا پاره کوچکی از ان بیش نیست.تا چه رسد به دماغهای و چنین است برای سرای تو و دوستان تو.
مرگ هر انسانی از جان من می کاهد چه من در بشریت در امیخته ام.
پس کس مفرست تا بدانی ناقوس در عزای که بصدا در امده است.
این ناقوس مرگ تو است.
جان دون
در این چند هفته اخر مهمترین تمرینی را که یک دلقک
باید انجام دهد یعنی تمرین حرکات صورت را انجام نداده بودم.
دلقکی که اساسا با حرکات صورتش باید تماشاگر را جذب کند
می بایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد.
قبلا همیشه پیش از شروع تمرین مدتی روبروی اینه می ایستادم
و در حالی که زبانم را از دهانم خارج می کردم
خودم را از نزدیک نظاره می کردم تا احساس بی گانگی
را از بین ببرم و به خودم نزدیک تر شوم.
بعدها دست از این عمل برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی
کمک بگیرم حدود نیم ساعت در روز به خودم می نگریستم
و این کار را انقدر ادامه می دادم که حضور خودم را نیز از یاد می بردم.
از انجایی که در من تمایلات خود ستایی وجود ندارد
بارها در زندگیم چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد.
بعد از انجام این تمرین ها خیلی راحت وجود خودم را فراموش می کردم
ائینه را بر می گرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکلی تصادفی خودم را در
ایینه می دیدم وحشت می کردم.
ان کسی که در ایینه میدیدم مردی قریبه در حمام یا دستشوئی منزلم بود.
کسی که نمی دانستم ایا او موجودی جدی است یا مضحک
مردی با بینی دراز و صورتی بسان ارواح-
و ان وقت بود که از ترس تا انجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری میرفتم تا خودم را
در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.
قسمتی از کتاب (عقاید یک دلقک)نوشته هانریش بل
به نظرم کتاب بسیار جالبی اومد و پیشنهاد میدم که بخو نینش.
دلالانده
چند تایی کتاب خوب خوندم که خیلی تاثیرگذاشتن روم.
پیشنهاد میدم کتاب نامه های به پدر که اثر کافکا هست رو حتمه بخونید.
اینکه یه انسان تا چه حد زیادی میتونه خودشو خوب بشناسه رو میبینید.
به اون کسی که باور داری نزن.
تو دستت قویه
ظریف صورت این زن.
استادم شغل اصلیش قضاوته.
ایشون یه حر خیلی خوبی به من گفتن در رابطه با شغلشون که منم به شما میگم.
گفتن"دوست دارم به مجرمی که پیشم میاد نشون بدم که به اندازه تمام انسانها واسه اون هم ارزش قائلم و اگه مرتکبه جرمی شده خیلی چیزها درش دخیل بوده"
واقعا ادم باید روح بزرگی داشته باشه تا چنین حرفی بزنه.
نوشته ساموئل بکت.
خیلی جالب بود برام که ایا واقعا ما در یک انتظار داریم زندگی رو میگزرونیم.
انتظار اینکه کسی بیاد و مارو از سرگردانی نجات بده؟
ایا چون خودمون حق انتخابی برای به دنیا اومدن نداشتیم باید زندگی رو تحمل کنیم؟
نمیدانم؟!
ارزو دارم بتونم تو خیابون بلند بخندم و کسی سرشو بر نگردونه تا بهم به عنوان یه سبکسر نگاه کنه.
ارزو دارم که وقتی عاشق شدم بتونم با فریاد به همه بگم و کسی فکر نکنه من احمقم.
ارزو دارم باد از بین موهام رد بشه و من قلقلک بده.
ارزو دارم واسه هر کاری اول از همه یادم نیفته که من دخترم و هزارتا اما و اگر هست که باید رعایت کنم.
شاید ارزوهام کوچیکن ولی شاید هرگز به دست نیان.
ارزوهاتون بنویسید واسم.